X
تبلیغات
اخرین قطره
اخرین قطره



       نمي خواهم خدايم بيکران باشد / نمي خواهم عظيم و قادر و رحمان
    نمي خواهم که باشد اين چنين آخر / خدا را لمس بايد کرد

    نگو کفر است / خدا را مي توان در باوري جا داد
    که در احساس و ايمان غوطه ور باشد / خدا را مي توان بوييد

    و اين احساس شيريني است / نگو کفر است
    که کفر اين است / که ما از بيکران مهربانيها

    براي خود / خدايي لامکان و بي نشان سازيم
    خدا را در زمين و آسمان جستن / ندارد سودي اي آدم

    تو بايد عاشقش باشي / و بايد گوش بسپاري
    به بانگ هستي و عالم / که در هر خانه اي آخر خدايي هست

    نگو کفر است / اگر من کافرم !! باشد
    نمي خواهم خدايا زاهدي چون ديگران باشم

    نمي خواهم خدايم را / به قديسي بدل سازم
    که ترسي باشد از او در دل و جانم / نگو کفر است

    که سوگند ياد کردم من / به خاک و آب و آتش بارها اي دوست
    خدا زيباترين معشوق انسانهاست / خدا را نيست همزادي




   

      تشکر  از   زحمت  نازنین دوستم


با من بی کس تنها شده ، یارا تو بمان
 همه رفتند ازین خانه ، خدا را تو بمان
 من بی برگ خزان دیده ، دگر رفتنی ام
 تو همه بار و بری ، تازه بهارا تو بمان
داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
 بنگر این نقش به خون شسته ، نگارا تو بمان
زین بیابان گذری نیست سواران را ، لیک
دل ما خوش به فریبی است ، غبارا تو بمان
 هر دم از حلقه ی عشاق ، پریشانی رفت
 به سر زلف بتان ، سلسله دارا تو بمان
 شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم
 پدرا ، یارا ، اندوهگسارا تو بمان
سایه در پای تو چون موج چه خوش زار گریست
 که سر سبز تو خوش باشد ، کنارا تو بمان

چه غریب ماندی ای دل ! نه غمی ،نه غمگساری
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری


جمعه بیست و نهم آذر 1392  توسط (¯`•._.•قطره•._.•´¯)  |

 





در بلور قطره ها بر شيشه ديد
 مي توان لبريز شد از قطره ها

مهربان و بي ريا و ساده بود
: مي توان با واژه هاي تازه تر

مثل ابري شعر باران را سرود
: مي توان در زير باران گام زد

لحظه هاي تازه اي آغاز كرد
: پاك شد در چشمه هاي آسمان
زير باران تا خدا پرواز كرد.


من از تمام آسمان یک باران را میخواهم

از تمام زمین یک خیابان را…
و از تمام تو…
یک دست که قفل شود در دست من…  



: اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو دانی و نه من
: هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من


 

امشب از آسمان ديده تو

روي شعرم ستاره مي بارد

در سكوت سپيد كاغذها

پنجه هايم جرقه مي كارد

  

شعر ديوانه تب آلودم

شرمگين از شيار خواهش ها

پيكرش را دوباره مي سوزد

عطش جاودان آتش ها

  

آري، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

  

از سياهي چرا حذر كردن

شب پر از قطره هاي الماس است

آنچه از شب بجاي مي ماند

عطر سكر آور گل ياس است

 

 آه، بگذار گم شوم در تو

كس نيابد ز من نشانه من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من

  

آه، بگذار زين دريچه باز

خفته در پرنيان رؤياها

با پر روشني سفر گيرم

بگذرم از حصار دنياها

 

داني از زندگي چه مي خواهم

من تو باشم، تو، پاي تا سر تو

زندگي گر هزارباره بود

بار ديگر تو، بار ديگر تو

  

آنچه در من نهفته دريائيست

كي توان نهفتنم باشد

با تو زين سهمگين توفاني

كاش ياراي گفتنم باشد

 

 بسكه لبريزم از تو، مي خواهم

بدوم در ميان صحراها

سر بكوبم به سنگ كوهستان

تن بكوبم به موج درياها

 

 بسكه لبريزم از تو، مي خواهم

چون غباري ز خود فرو ريزم

زير پاي تو سر نهم آرام

به سبك سايه تو آويزم

 

 آري، آغاز دوست داشتن است

گر چه پايان راه ناپيداست

من به پايان دگر نينديشم

كه همين دوست داشتن زيباست

 

 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

 

برگ هاي ترد باران ريخته !

 

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

 

با هواي صبحدم آميخته !

 

***

 

نرم و چابك، روح آب،

 

مي كند پرواز همراه نسيم .

 

نغمه پردازان باران مي زنند،

 

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

 

***

 

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

 

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

 

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

 

مي كند در جويبار جان شنا !

 

***

 

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

 

عشقبازي مي كند با جان خاك !

 

خاك خشك تشنه دريا پرست،

 

زير بازي هاي باران مست مست !

 

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

 

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

 

***

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

 

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

 

باغ ها سرشار از لبخند شان،

 

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

 

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

 

***

 

با تب تنهائي جانكاه خويش،

 

زير باران مي سپارم راه خويش .

 

شرمسار ازمهرباني هاي او،

 

مي روم همراه باران كو به كو .

 

***

 

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

 

زير چتر او روانم روشن است .

 

چشم دل وا مي كنم

 

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

 

***

 

در فضا،

 

همچو من در چاه تنهائي رها،

 

مي زند در موج حيرت دست و پا،

 

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

 

***

 

در زمين،

 

همزباناني ظريف و نازنين،

 

مي دهند از مهرباني جا به هم،

 

تا بپيوندند چون دريا به هم !

 

***

 

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

 

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

 

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

 

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

 

مي كنند از عشق هم قالب تهي

 

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

 

***

 

با تب تنهائي جانكاه خويش،

 

زير باران مي سپارم راه خويش.

 

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

 

قطره دل ميل دريا مي كند،

 

قطره تنها كجا، دريا كجا،

 

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

 

***

 

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

 

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

 

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

 

ره به سوي روشنائي ها بريم .

 

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

 

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

 

(شاعر = فریدون مشیری)


 بايد فراموشت كنم

 چنديست تمرين مي كنم

 من مي توانم ! مي شود !

  آرام تلقين مي كنم 

 حالم ، نه ، اصلاً خوب نيست ...

 تا بعد بهتر مي شود ...

 فكري براي اين دل آرام غمگين مي كنم

 من مي پذيرم رفته اي

 و برنمي گردي همين !

 خود رابراي درك اين ، صدبار تحسين مي كنم 

 كم كم زيادم مي روي

 اين روزگار و رسم اوست !

 اين جمله را با تلخي اش صدبار تضمين مي كنم ...





  


سه شنبه بیست و یکم آبان 1392  توسط (¯`•._.•قطره•._.•´¯)  |

 


 

باران عشق

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست

آه ازین درد که جز مرگ منش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر

انتظار مددی از کرم باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست

گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست........

 

 

 
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
و به شالاپ شلوپ‌های گل آلود عشق ورزیدیم.

دومین روز بارانی چطور؟
پیش‌بینی‌اش را کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی می‌کردی من خیس نشوم
و شانه سمت چپ تو کاملاً خیس بود

سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکند
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کاملاً بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد

و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی
و مجبور بودیم برای اینکه پین‌های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر برویم

فردا دیگر برای قدم زدن نمی‌آیم.

تنها برو!




 

......

شنبه سیزدهم مهر 1392  توسط (¯`•._.•قطره•._.•´¯)  |

 

 



من هرگز انتظارم را با کسی جز پرندگان سبک بال تقسیم نمی‌کنم

من صبوری‌ام را فقط از سنگ خارا می آموزم

من داشتن دل دریایی را از چشمه می‌آموزم

من لطافت احساسم را فقط از شبنم صبحگاه می‌آموزم

من استقامتم را فقط از کوه‌های سر به فلک کشیده می آموزم

من همه چیز را از نهایت آن می آموزم

زیرا او به من آموخته که نهایت چیزی را بیاموزم

و من اورا نهایت همه چیز می‌دانم

فقط او ...


 

 

 

آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392

 

 

یک پارس
الهام
ستاره
هستی .. پشت دریاها
گلدنو
ا
3فنجان
3 عشق
رضا
فرید
ملیکا
مجید
پرواز
باران
چت فارسی
lمیلاد
علی رضا قاسمی
کیارش
علي رضا خان....
ميكده
كيميا
كاغذ رنگي
مهشيد.كيميا
دلتنگي و عاشقي رامين
ستاره
دلشکسته
kimg m
محسن . بو تیمار
دوست
مهربان بانوو
علي رضا
تارا

 

یک پارس

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

اسلایدر

دانلود فیلم